|
برخی بیانات امام خامنه ای در مورد شخصیت امام علی (علیه السلام)
بزرگترين خطر براى نظام و حكومتى مثل نظام و حكومت ما كه با نام اسلام به وجود آمده، اين است كه ما فراموش كنيم الگوى حكومت ما، اميرالمؤمنين است؛ (12/12/1380)
هيچ كس نمىتواند خودش را با على مقايسه كند؛ اما همه مىتوانند به سمت آن قله حركت كنند. اميرالمؤمنين شاخص است. در درجهى اول، ما مسؤولان وظيفه و تكليف داريم كه خودمان را با رفتار اميرالمؤمنين تطبيق دهيم و جهت حركت خودمان را با او بسنجيم. آحاد مردم نيز همين تكليف را دارند. (01/01/1380)
شخصيت اميرالمؤمنين از لحظهى ولادت تا هنگام شهادت، در همهى اين ادوار، يك شخصيت استثنائى است. ولادت او در جوف كعبه است - كه نه قبل از آن حضرت و نه بعد از آن حضرت تا امروز چنين چيزى اتفاق نيفتاده است - شهادت آن بزرگوار هم در مسجد و محراب عبادت است. بين اين دو نقطه هم، همهى زندگى اميرالمؤمنين جهاد است و صبر لله است و معرفت است و بصيرت است و حركت در راه رضاى الهى است. ( 05/04/1389 )
جوانى آن بزرگوار، الگوست براى جوانهاى امت اسلام؛ آنجور با صفا و صداقت و بصيرت، حقيقت را ديدن، شناختن، به دنبال آن دويدن، از آن با همهى وجود دفاع كردن، ميدانهاى خطر را طى كردن، خطر را نديده گرفتن و به هيچ انگاشتن، از راه صحيح يك سر سوزن منحرف نشدن، چشم به پيغمبر داشتن، «يحذو حذو الرسول»؛دنبال پيغمبر قدم به قدم حركت كردن، در مقابل امر الهى و اوامر پيغمبر تسليم محض بودن، در عين حال لحظه به لحظه بر دانش خود افزودن، عمل را با علم خود منطبق كردن در همهى آنات زندگى. اين، جوانى اميرالمؤمنين است. دورهى ميانسالى و سالخوردگى اميرالمؤمنين هم مشحون از امتحانهاى دشوار، امتحانهاى عجيب و غريب است و در همهى اينها آن صبر عظيم، صبر جميل؛ مصلحت اسلام را - آنجائى كه مصلحت اسلام در خطر است - بر همه چيز ترجيح دادن، حتى بر حق مسلم خود. اميرالمؤمنين ميتوانست آن وقتى كه احساس ميكرد حق او ضايع ميشود، قيام كند؛ على كه از كسى نميترسيد. او كسى بود كه اگر جلو هم مىافتاد، مطمئنا كسانى دنبال او حركت ميكردند؛ اما «فأمسكت بيدى يدى حتى رأيت راجعة الناس قد رجعت عن الإسلام يدعون إلى محق دين محمد (صلى الله عليه و آله)» ميفرمايد: ديدم انگيزههاى مخالف با اصل دين، دارد در دلها زنده ميشود، دشمنانى هستند، مخالفينى هستند، ميخواهند از موقعيت استفاده كنند، لذا من آمدم وسط ميدان، از اصل دين دفاع كردم؛ از حق خود گذشتم و عبور كردم. مصلحت اسلام را اينجور با همهى وجود رعايت ميكند. آن وقتى هم كه نوبت حكومت و سياست به حسب تقدير الهى به او ميرسد، مردم مراجعه ميكنند، اصرار ميكنند، از آن حضرت ميخواهند كه زمام قدرت را در دست بگيرد، مقتدرانه وارد ميدان ميشود؛ «لايخاف فى الله لومة لائم»؛ از هيچ چيز نميترسد، هيچ ملامتى او را از راه بر نميگرداند. يك الگوى كامل؛ اين اميرالمؤمنين است؛ اين آن انسان والائى است كه شيعه براى او اين ارج و مقام را قائل است. اين را خوب است همهى امت اسلامى توجه كنند. (15/09/1388)
دنيا در چشم و نظر اميرالمؤمنين - به معناى آنچه كه انسان براى خود از بهرههاى زندگى قائل است - بكلى مردود و متروك است. خطاب به دنيا مىگويد «غرى غيرى»؛ اى لذتها! اى زيبائيهاى زندگى مادى! برو ديگرى را فريب بده؛ على را نميتوانى فريب بدهى. اين شعار اميرالمؤمنين است. (26/04/1387)
تقوا، درس جاودانهى امير مؤمنان است. تقوا در واقع يكى از بلندترين فصول زندگى عملى اميرالمؤمنين و تعاليم زبانى آن بزرگوار است. تقوا يعنى مراقبت از خود. انسان دائم بايد مراقب خود باشد؛ هم مراقب اعمال و رفتار خود - يعنى مراقب چشم خود، زبان خود، گوش خود، دست خود - هم مراقب دل خود باشد؛ مراقب عدم نفوذ خصال پست حيوانى، مراقب عدم ميل دل به هوى و هوس، مراقب مجذوب و فريفته نشدن دل به جلوههاى پست كنندهى انسان، مراقب حسد نورزيدن، مراقب بدخواه ديگران نبودن، مراقب وسوسه به دل راه ندادن، دل را جايگاه فضايل و ذكر خدا و عشق به اولياى الهى و عشق به انسانها قرار دادن؛ هم تقواى فكر و عقل داشته باشد؛ يعنى عقل را از انحراف نگهداشتن، از خطاها و لغزشها باز داشتن، از تعطيل و بيكارگى نجات دادن، و خرد را در امور زندگى به كار بستن. پس مراقبت دائمى از جوارح، از دل و از فكر و مغز، تقواست.
ايستادگى هم بر اثر تقواست. اميرالمؤمنين يكى از القابش «كرّار غير فرّار» است. پيغمبر اكرم اين لقب را به اميرالمؤمنين داد. اين مخصوص ميدان نظامى نيست؛ در همهى ميدانهاى انسانى اميرالمؤمنين كرّار غير فرّار بود؛ يعنى مهاجم، مقتدر، داراى فكر و بدون عقبگرد. مواضع محكم، ايستادگى بر مبانىِ مورد قبول و مورد اعتقاد، از موضع تدافعى خارج شدن و نسبت به كجىها و زشتىها و بدىها و ظلمها و بىعدالتىهاى دنيا در موضع تهاجمى قرار گرفتن؛ اين همان صفت كرّار غير فرّار اميرالمؤمنين است. شما اگر به زندگى اميرالمؤمنين نگاه كنيد، مىبينيد از اول تا آخر، زندگى آن بزرگوار اينگونه است. علاج ما هم در همين است. (28/05/1384)
اگر به زندگى اميرالمؤمنين و حوادث دوران تقريبا پنجسالهى حكومت آن حضرت نگاه كنيم، مىبينيم عمدهى آنچه براى آن بزرگوار در اين مدت به عنوان مشكل پيش آمد، ناشى از عدالتخواهى ايشان بود. اين نشان مىدهد كه مسألهى عدالت چقدر سخت است. عدالتخواهى و دنبال عدالت رفتن، به زبان آسان است؛ اما در عمل آنقدر با موانع گوناگون مواجه مىشود كه دشوارترين كار هر حكومت و نظامى اين است كه عدالت را در جامعه تأمين كند. عدالت فقط عدالت اقتصادى نيست؛ عدالت در همهى امور و شؤون زندگى بسيار دشوار است. اين همان چيزى است كه اميرالمؤمنين با آن قدرت ملكوتى و شأن الهى، آن را وجههى همت خود قرار داد و دنبال كرد. امروز ما مدعى پيروى از اميرالمؤمنين هستيم. (23/08/1382)
اميرالمؤمنين در شخصيت خود، مظهر خصوصياتى است كه امروز اگر ما مردم و مسؤولان اين خصوصيات را در رفتار و گفتار خودمان منعكس كنيم، جامعهى اسلامىمان اوج و اعتلاء پيدا خواهد كرد. راه تعالى و پيشرفت و اصلاح دنيا و آخرت يك ملت، يك راه پيمودنى است. در مقابل انسان مؤمن و معتقد به خدا و به رسالت انسان، بنبست وجود ندارد. يك ملت مىتواند همهى مشكلات و همهى سنگ راهها و خار راهها در طريق كمال را از جلو پاى خود بردارد؛ به شرط آنكه خصوصياتى را كه براى اين حركت عظيم و همهجانبه لازم است، در خود بهوجود آورد، و اميرالمؤمنين مظهر اين خصوصيات بود. اميرالمؤمنين، هم مظهر تقوا و امانت و هم داراى صدق و صراحت بود. آن بزرگوار با اينكه يك سياستمدار و رئيس دنياى اسلام بود و تدبير امور يك جمعيت عظيم چند ده ميليونى آن زمان، با نبود وسايل امروزى براى ارتباط، بر دوش او بود و جامعه و امت اسلامى را اداره مىكرد، اما سياستمدارى على موجب اين نمىشد كه از جادهى صداقت و صراحت كنار رود. على، صادق و صريح بود؛ آنچه مىگفت، به آن معتقد بود و براى او راهنماى عمل بود. براى اين است كه كلمه كلمهى گفتار اميرالمؤمنين در طول تاريخ مثل نورافكنى براى زبدگان و نخبگان فكرى عالم درخشيده است.
اميرالمؤمنين نام مردم را مىآورد، اما به معناى حقيقى كلمه طرفدار مردم و ضعفا بود. توجه به ضعفا، قدرت و قاطعيت در مقابل زورگويان و ناحقطلبان و بهرهمندى كم از منابع اموال عمومى، خصوصيات ديگر اميرالمؤمنين است.
كار زياد، بهرهمندى كم. اميرالمؤمنين، هم در آن زمانى كه وظيفهى حكومت بر دوش او بود و هم در آن زمانى كه انزوا و كنار بودن از حكومت را بر او تحميل كرده بودند، وسط ميدان بود و كار مىكرد. هيچ وقت على نرفت در خانه بنشيند و با مردم و جامعه و كشور قهر كند. اين خصوصيت اميرالمؤمنين نيست. (01/01/1380)
توازن عجيبى در شخصيت آن بزرگوار است. يعنى صفات ظاهراً متضاد و ناسازگار در وجود اميرالمؤمنين، آن چنان كنار هم زيبا چيده شده كه خود يك زيبايى به وجود آورده است! انسان نمىبيند كه اين صفات در كسى با هم جمع شود. از اين قبيل صفاتِ متضاد، در اميرالمؤمنين الى ما شاءاللَّه است. نه يكى نه دو تا، خيلى زياد است. مثلاً رحم و رقّت قلب در كنار قاطعيت و صلابت، با هم نمىسازد؛ اما در اميرالمؤمنين عطوفت و ترحّم و رقّت قلب در حدّ اعلاست كه واقعاً براى انسانهاى معمولى، چنين حالتى كمتر پيش مىآيد. مثلاً كسانى كه به فقرا كمك كنند و به خانوادههاى مستضعف سر بزنند، زيادند؛ اما آن كسى كه اوّلاً اين كار را در دوران حكومت و قدرت خود انجام دهد، ثانياً كارِ يك روز و دو روزش نباشد - كار هميشهى او باشد - ثالثاً به كمك كردن مادّى اكتفا نكند؛ برود با اين خانواده، با آن پيرمرد، با اين آدم كور و نابينا، با آن بچههاى صغير بنشيند، مأنوس شود، دل آنها را خوش كند و البته كمك هم بكند و بلند شود، فقط اميرالمؤمنين است. شما در بين انسانهاى رحيم و عطوف، چند نفر مثل اين طور انسان پيدا مىكنيد؟ اميرالمؤمنين در ترحّم و عطوفتش، اينگونه است.
همين اميرالمؤمنين در قضيهى نهروان؛ آن جايى كه يك عدّه انسانهاى كجانديش و متعصّب تصميم دارند اساس حكومت را با بهانههاى واهى براندازند، وقتى در مقابلشان قرار مىگيرد، نصيحت مىكند و فايدهاى نمىبخشد؛ احتجاج مىكند، فايدهاى نمىبخشد؛ واسطه مىفرستد، فايدهاى نمىبخشد؛ كمك مالى مىكند و وعدهى همراهى مىدهد، فايدهاى نمىبخشد؛ در آخر سر كه صفآرايى مىكند، باز هم نصيحت مىكند، فايدهاى نمىبخشد؛ بنا را بر قاطعيت مىگذارد. آنها دوازده هزار نفرند. پرچم را به دست يكى از يارانش مىدهد و مىگويد: هر كس تا فردا زير اين پرچم آمد، در امان است؛ اما با بقيّه خواهم جنگيد. از آن دوازده هزار، هشت هزار نفر زير پرچم آمدند.گفت شما برويد؛ رفتند. اين در حالى است كه آنها سابقهى جنگ دارند، دشمنى و بدگويى كردهاند. اينها را ديگر اميرالمؤمنين اهميت نمىدهد. بناى جنگ و ستيز داشتيد، كنار گذاشتيد؛ پىكارتان برويد. چهارهزار نفرِ ديگر ماندند. فرمود: اگر مصمّميد، شما بجنگيد. ديد بنا دارند بجنگند. گفت: پس، از چهار هزار نفر شما، ده نفر زنده نخواهد ماند! جنگ را شروع كرد. از چهار هزار نفر، نُه نفر زنده ماندند؛ چون بقيه را به خاك هلاكت انداخته بود! اين، همان على است. چون مىبيند كه طرفهاى مقابلش، انسانهاى بد و خبيثى هستند و مثل كژدم عمل مىكنند، قاطعيت بهخرج مىدهد.
نمونهى ديگر، ورع و حكومت آن حضرت است. چيز خيلى عجيبى است. ورع يعنى چه؟ يعنى انسان از هر چيزِ شبههناكى كه بوى مخالفت با دين از آن استشمام مىشود، اجتناب كند. از آن طرف، حكومت چه مىشود؟ آخر مگر مىشود كه در حكومت، انسان اين طور رعايت ورع را بكند؟ ما حالا دستمان در كار است، مىبينيم كه اين خصوصيت وقتى در كسى به وجود آيد، چقدر قضيه مهم است. در حكومت، انسان با مسائل به صورت كلّى مواجه است. قانونى را كه اجرا مىكند، سوداهاى زيادى دارد؛ ولى ممكن است در خلال اين قانون، در گوشهاى به يك نفر ظلم شود. مأمور انسان ممكن است در بخشى از اين دنيا و در گوشهاى از اين كشور، تخلّف كند. انسان چطور مىتواند در مقابل اين همه جزئياتِ غيرقابل احاطه، ورع الهى را رعايت كند؟ لذا به حسب ظاهر، حكومت با ورع نمىسازد؛ اما اميرالمؤمنين نهايت ورع را با مقتدرانهترين حكومتها با هم جمع كرده است و اين، چيز خيلى عجيبى است.
نمونهى ديگر، قدرت و مظلوميت آن حضرت است. در زمان آن بزرگوار، قدرتمندتر از اميرالمؤمنين - آن شجاعت عجيب حيدرى - كيست؟ هيچكس تا آخر عمر اميرالمؤمنين ادّعا نكرد كه جرأت دارد در مقابل شجاعت آن حضرت ايستادگى كند! همين آدم، مظلومترين آدمهاى زمان خودش و - بلكه آن چنانى كه گفتند و درست هم هست - شايد مظلومترين انسانهاى تاريخ اسلام است! قدرت و مظلوميت، دو عنصرى است كه با هم نمىسازند. معمولاً قدرتمندان، مظلوم واقع نمىشوند؛ اما اميرالمؤمنين مظلوم واقع شد.
نمونهى ديگر، زهد و سازندگى است. اميرالمؤمنين، زهد و بىرغبتى به دنيايش، مَثَل است. شايد برجستهترين و يا يكى از برجستهترين موضوعات نهجالبلاغه، زهد نهجالبلاغه است. همين اميرالمؤمنين، در طول بيست و پنج سال مابين رحلت پيامبر و رسيدنش به حكومت، از مال شخصى خود، كارهاى آبادسازى مىكرد، باغ درست مىكرد، چاه حفر مىكرد، آب جارى مىكرد، مزرعه درست مىكرد. عجيب اين است كه همه را هم در راه خدا مىداد!
يكى ديگر از خصوصيات اميرالمؤمنين، استغفار آن بزرگوار است دعا و توبه و انابه و استغفار اميرالمؤمنين خيلى مهم است. شخصيتى كه جنگ و مبارزه مىكند، ميدانهاى جنگ را مىآرايد، ميدانهاى سياست را مىآرايد، نزديك به پنج سال بر بزرگترين كشورهاى آن روز دنيا حكومت مىكند(اگر امروز قلمرو حكومت اميرالمؤمنين را نگاه كنيد، مثلاً شايد ده كشور يا چيزى در اين حدود باشد) در چنين قلمرو وسيعى با آن همه كار و با آن همه تلاش، اميرالمؤمنين يك سياستمدار كامل و بزرگ است و دنيايى را در واقع اداره مىكند؛ آن ميدان سياستش، آن ميدان جنگش، آن ميدان ادارهى امور اجتماعيش، آن قضاوتش در بين مردم و حفظ حقوق انسانها در اين جامعه. اينها كارهاى خيلى بزرگى است، خيلى اشتغال و اهتمام مىطلبد و همهى وقت انسان را به خودش مشغول مىكند. در اين طور جاها، آدمهاى يك بُعدى مىگويند، دعا و عبادت ما همين است ديگر. ما در راه خدا كار مىكنيم و كارمان براى خداست. اما اميرالمؤمنين اين طور نمىفرمايد. آن كارها را دارد، عبادت هم دارد. در بعضى از روايات دارد - البته من خيلى دنبال اين قضيه تحقيق نكردم، تا ببينم روايات قابل اعتماد است يا نه - كه اميرالمؤمنين عليهالصّلاةوالسّلام در شبانه روز، گاهى هزار ركعت نماز مىخواند! (12/11/1375)
اين نكته را بايد در نظر داشت و توجه كرد كه سلوك سياسى اميرالمؤمنين از سلوك معنوى و اخلاقى او جدا نيست؛ سياست اميرالمؤمنين هم، آميختهى با معنويت است، آميختهى با اخلاق است، اصلا منشأ گرفتهى از معنويت على و اخلاق اوست. سياست اگر از اخلاق سرچشمه بگيرد، از معنويت سيراب بشود، براى مردمى كه مواجه با آن سياستند، وسيلهى كمال است، راه بهشت است؛ اما اگر سياست از اخلاق جدا شد، از معنويت جدا شد، آن وقت سياستورزى ميشود؛ يك وسيلهاى براى كسب قدرت، به هر قيمت؛ براى كسب ثروت، براى پيش بردن كار خود در دنيا. اين سياست ميشود آفت؛ براى خود سياستورز هم آفت است، براى مردمى هم كه در عرصهى زندگى آنها اين سياست ورزيده ميشود هم آفت است.اميرالمؤمنين ميفرمايد: من سياست را با تقوا انتخاب كردم، با تقوا اختيار كردم؛ اين است كه در روش اميرالمؤمنين، مكارى و حيلهگرى و كارهاى كثيف و اين چيزها وجود ندارد؛ پاكيزه است.
يكى از خصوصيات اميرالمؤمنين در ممشاى سياسىاش اين بود كه با دشمنان خود و مخالفان خود با استدلال حرف ميزد و استدلال ميكرد. در نامههائى كه حتى به معاويه نوشته است - با اينكه دشمنى بين معاويه و اميرالمؤمنين شديد بود، در عين حال او نامه مينوشت، اهانت ميكرد، حرفهاى خلاف ميگفت - استدلال ميكرد بر اينكه روش تو غلط است. با طلحه و زبير كه آمدند با اميرالمؤمنين بيعت كردند - اينها به عنوانى كه ميخواهيم عمره برويم، از مدينه خارج شدند، رفتند به طرف مكه. اميرالمؤمنين مراقب بود، از اول هم گفت كه اينها قصدشان عمره نيست. رفتند و كارهائى كردند؛ حالا تفاصيلش زياد است - حضرت اينجور ميفرمايد: «لقد نقمتما يسيرا و ارجأتما كثيرا»؛ شما يك چيز كوچك را وسيله و مايهى اختلاف قرار داديد، اين همه نقاط مثبت را نديده گرفتيد؛ دم از دشمنى ميزنيد، دم از مخالفت ميزنيد. با اينها متواضعانه اميرالمؤمنين حرف ميزند، توضيح ميدهد؛ ميگويد: من دنبال دشمن نميگردم. اين مدارا را دارد. اما آن وقتى كه اين مدارا اثر نكند، آن وقت جاى قاطعيت علوى است؛ آن جائى است كه اميرالمؤمنين نشان ميدهد كه با كسانى مثل خوارج، آنجور رفتار ميكند كه خودش فرمود: «انا فقأت عين الفتنة»؛ چشم فتنه را من در آوردم. و كسى ديگر غير از على نميتوانست - به گفتهى خود آن بزرگوار در نهجالبلاغه - اين كار را بكند.
يكى از خصوصيات اميرالمؤمنين در سلوك سياسىاش اين بود كه از مردم جدا - نه به صورت تعارف - درخواست ميكند كه با او متملقانه حرف نزنند، چاپلوسى نكنند، تصنع در برخورد با او به خرج ندهند.
يكى از خصوصيات ديگر اين بزرگوار هم اين است كه رفتارش با مخالفان و معارضان يك جور نيست؛ همه را به يك چوب نميراند. اميرالمؤمنين فرق ميگذارد بين افرادى و جريانهائى، با افرادى و جريانهاى ديگرى. دربارهى خوارج - البته در مقابل انحراف و انحطاط و توسل به ظواهر دينى - بدون اعتقاد، على ايستاد؛ هم در مقابل معاويه ايستاد - آنوقتى كه قرآنها را سر نيزه كردند، اميرالمؤمنين فرمود: والله اين مكر است، اين خدعه است، اين فريب است؛ اينها به قرآن اعتقادى ندارند - هم در آنوقتى كه خوارج با آن ظواهر دينى، با آن صوت حزين قرآنخوانى در مقابل حضرت قرار گرفتند، حضرت ايستاد. (20/06/1388)
اميرالمؤمنين در آن لحظهى فريب و فتنه، به دوستان خود نهيب ميزند: «امضوا على حقكم و صدقكم»؛ اين راه حقى كه در پيش گرفتيد، اين حركت صادقانهاى كه داريد انجام ميدهيد، اين را از دست ندهيد و رها نكنيد؛ با حرفهاى فتنهگران و فتنهانگيزان، در دل شما تزلزل به وجود نيايد؛ «امضوا على حقكم و صدقكم»؛ راهتان راه درستى است. خاصيت دوران فتنه - همان طور كه بارها عرض كردهايم - غبارآلودگى است، مهآلودگى است. نخبگان گاهى دچار خطا و اشتباه ميشوند. اينجا شاخص لازم است. شاخص، همان حق و صدق و بينهاى است كه در اختيار مردم قرار دارد. اميرالمؤمنين مردم را به آن ارجاع ميداد. امروز ما هم محتاج همان هستيم. (05/04/1389)
پروردگارا! به حق اميرالمؤمنين، ما را از دوستان و از پيروان آن بزرگوار قرار بده. پروردگارا! ما را در راه تقوا و پرهيزگارى - كه درس بزرگ اميرالمؤمنين بود - پايدار قرار بده. (30/06/1387)
...............................................................................
میلاد مولای متقیان مبارک
ببخشید دوباره طولانی شد. ولی قبول کنید انتخاب کردن بین این سخنان مؤثر و راهگشا، کار سختیه
در این ایام دعا فراموش نشه
+نوشته
شده در چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت23:4 توسط چپ دست
|